او همانند كودكي دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته بود و از گردش روزگار لذت مي‌برد. به سادگي با شرايط روزگار سازگار است و توانايي عجيبي در پذيرفتن و لذت بردن از همه چيز را دارد. اگر از او مي‌پرسيدم‌: چه چيزي را دوست نداري‌؟ جوابي براي من نداشت‌. اگر زير باران باشد طبعش به او اجازه نمي‌داد كه از آن بگريزد زير آن را بسيار زيبا و اعجاب‌انگيز مي‌دانست و بهانه‌اي بود براي شكر خدا و آن را جزيي از زندگي مي‌دانست‌. اگر شرايط بدي پيش مي‌آمد مثل بيماري‌، سيل‌، زلزله و... آنها را با آغوش باز نمي‌پذيرفت اما از طرفي هم حاضر نبود يك لحظه وقت خود را صرف شكوه و شكايت كند. اگر وضعيت بدي بايد برچيده شود، با تمام قوا براي ريشه‌كن كردنش تلاش مي‌كرد.احساس گناه نمي‌كرد و پذيرفته بود كه همة ما جايز الخطا هستيم و سعي زيادي داشت تا از رفتارهايي كه او را از سازنده بودن‌، باز مي‌دارد، بپرهيزد. هرگز خود را براي گذشته‌ها ملامت نمي‌كند و گريه و زاري سر نمي‌دهد. به اين نتيجه رسيده است كه پشيمان شدن از گذشته نه تنها چيزي را عوض نمي‌كند بلكه باعث مي‌شود كه تصويري كه هر شخص از خودش در ذهن دارد، ضعيف و ناتوان شود.