پیام عشق و امید

مردم اغلب غیرمنطقی و خود محور هستند، با این حال آنها را ببخشید.

اگر مهربان باشید، ممکن است بگویند که تظاهر میکنید و انگیزه هایی پنهان دارید، با این حال مهربان باشید.

اگر موفق باشید دوستان کاذبی دورتان جمع می شوند، همچنین دشمنانی صادق، با این حال موفق باقی بمانید.اگر صادق باقی بمانید، اشخاصی ممکن است سرتان کلاه بگذارند، با این حال صادق باقی بمانید.

آنچه را طی سال ها ایجاد کرده اید، ممکن است کسانی یک شبه نابود کنند، بااین حال همچنان سازنده باشید.

اگر خوشبخت شوید ممکن است کسانی به شما حسادت کنند، اما با این حال خوشبخت باقی بمانید.

کار خوب امروز شما را ممکن است مردم فردا فراموش کنند، با این حال به کار خوب خود ادامه دهید.

به دنیا خدمت کنید هرچند ممکن است کافی نباشد، با این حال با تمام وجود به خدمت کردن ادامه دهید.

می بینید که در نهایت هرچه هست میان شما و خداوند است، هرگز میان شما و اشخاص نیست.

 

الماس را

جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد.

ارزوی من در سال 1390

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره.

تبریک سال نو

در استانه سال نو  این هفت سین

ـ سلامت عقل

ـ سکوت

ـ ساده زیستن

ـ سپردن بخدا

ـ سپاسگزاری

ـ سعادت

ـ ساختن درون خود

ـ تقدیم تمام ایرونی های سراسر دنیا باد........

سال ۱۳۹۰ مبارک

دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسائي خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم ؛ شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم .

وقتي قدرت فهم من بيشتر شد؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است و دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند.

نميدانم چه زماني بود كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان را عوض كنيم؛ از آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد؛ زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود ولي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم.
 
اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز و از بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ » او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم !
 
وقتي مي گفتم : « ميترسم » . او به عقب بر ميگشت و دستانم را مي گرفت و من آرام مي شدم .

او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه ميدادند و اين سفر ما، يعني من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .

خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي زياد است؛ بنابراين من بار ديگر هديهها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم « دريافت هديه ها بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر است .

من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي ميكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگلاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند.

ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »

نام نویسنده و منبع مطلب 
غذاي روح - مارك ويكتور هانس و جك كنفيلد

دست خدا    ......................؟؟؟؟؟؟

 سرشب ، سر قتل و تاراج  داشت     سحرگه نه تن  سر نه سر تاج داشت

 نوشته اند : نادرشاه شب آخر عمرش خوابش نمي برد و به خاطر كثافتكاري هايي كه در دوران سلطنت اش كرده بود از اينكه دمي بخوابد وحشت داشت . حسنعلي معين الملك که محرم رازش بود ولذا نادر شاه هميشه اسرارش را به او مي گفت ، آن شب از نادر پرسيد : قربان برشما چه شده است که اين گونه بي قراريد و نمي خوابيد ؟! كه نادرگفت:حقيقتش اين است كه قبل ازآغازسلطنت ام يك شب درخواب ديدم ، دو نفر مامور با احترام مرا آوردند و در محلي كه در آن امامان هستند. آقايي كه بزرگ آن ها بود ، تا من نزديك شدم ، شمشيري را آوردند و به كمر من بستند و فرمودند : تو را فرستادم براي اصلاح ايران ، به شرط آنكه با بندگان خدا خوش خلقي كني . اين را فرمود و به ناگاه من هم از خواب بيدار شدم . از فرداي آن روز زمينه پيشرفت من فراهم شد تا حالا كه مي بيني ، "هند" را فتح كرده ام و "ايران" را هم از شر "افغان" نجات داده ام .

نادر شاه ادامه داد : تا اينكه شب گذشته هم تا خوابم برد ، خواب ديدم و ديدم كه همان دو ماموري كه آن سال مرا با لطف و مهر برده بودند اين بار با توسري و غيض به حضورهمان آقايي كه شمشير به كمرم بسته بودند ، بردند . آن آقا تا به  حضورش رسيدم به من نهيب كردند و فرمودند : آيا با مردم  چنين  رفتار مي كنند؟! لذا شمشيرم را باز نمودند و با توسري بيرون انداختند .

معين الملک در ادامه اين حکايت مي گويد : شبي را كه نادر اين خواب را ديد ، فهميد ، آنكسي که  اورا بالا برده بود ، همان کس هم پائين آورده است وبراي اين که چنين اتفاقي نيفتد خود را به هر دري مي زد تا خوابش نبرد ، اما از آنجا که گريزي از تقدير نبود ، در نزديکاي سحر خوابش برد ، غافل از اين که سحرگاهان يك دفعه كودتا شده بود  و نادر شاه را هم خلاص كرده بودند

از شما خواهش می کنم این داستان را بخوانید..(داستان اموزنده)

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت،
خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.

معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

ایا با پول میشه همه چیز رو خرید؟؟؟؟!!!!!!

    پول به همراه خودش قدرت می اورد.با پول میتوان هر چیزی را خرید بجز چیزهایی که اصلا خریدنی نیست . ولی متاسفانه اکثر مردم اصلا توجهی به این چیزها ندارند.
عشق دوستی محبت و سپاسگزاری را نمی توان با پول خرید ولی اکثر مردم به این چیزها توجهی ندارند.
با تمام وجود زندگی کنید به طوری که هر لحظهاز زندگیتان زنجیره ای از این لحظات طلایی شود و تمامی زندگیتان زنجیره ای از این لحظات طلایی.
فردی که اینگونه زندگی می کند هرگز نمی میرد چرا که وجودش تبدیل به اکسیری شده است که با لمس هر چیز ان را به طلا تبدیل میکند.
هیچ کس توجه کافی به تک تک افراد نکرده است و این مسئله علت ریشه ای تمام مشکلات است.به نظر می رسدکه اجتماع بسیار بزرگ است و هر فرد جزءکوچکی از ان است به همین علت مردم فکر می کنند که می توانند جامعه را تغییر دهند و سپس افراد ان جامعه خود به خود تغییر خواهند کرد.این راه حل اشتباه است چرا که جامعه تنها یک کلمه است و هیچ روحی ندارد تنها انسانها وجود دارند و در صورتی که انها تغییر نکنند تغییری در جامعه ایجاد نخواهد شد.
انسان با گنج بسیار پر بهایی زاده شده است  ولی در عین حال خصلت هایی حیوانی نیز در وجود او به ودیعه گذاشته است.وظیفه ی ما این است که به هر شکل ممکن این خصلت های حیوانی را از میان ببریم و فضایی کافی برای این گنج گرانبها ایجاد کنیم تا به سطح اگاهی ما برسد و بتو انیم  ان را با بقیه سهیم شویم.یکی از خصوصیات این گنج این است که هر چه بیشتر ان را با دیگران سهیم شوید بیشتر خواهد شد.
مشکلات باعث وجود ناراحتی و رنج ما می شود تنها به این دلیل که هرگز ان ها را مورد توجه قرار نداده ایم تا بفهمیم چه هستند.
یکی از اساسی ترین مسائل در زندگی این است که نباید زندگی را به دو بخش خوب و بد یا زشت و زیبا تقسیم کنیم. زیرا این تضاد ها با هم کل زندگی را تشکیل می دهد.
برای نیل به این مقصود تنها به اندکی طنز نیاز است و به نظر من این طنز برای کسی که می خواهد نگاهی جامع و فراگیر به زندگی داشته باشد لازم است.مسائل کوچک و ناراحت کننده چه اشکالی دارند؟می شود به انها خندید و از انها لذت بردولی ما همیشه در حال قضاوت هستیم و این باعث می شود که جدی باشیم.گلها زیبا هستند ولی خارها چطور؟خارها هم بخشی از وجود گلها هستند.زندگی گل بدون خار ممکن نیست و خارها در حقیقت نقش محافظ گلها را بازی می کنند.پس دارای هدف و وظیفه هستند.ولی شما میان انها فرق می گذارید و فکر می کنید گل زیباست ولی خار زشت است.درختی که گل و خاک روی ان قرار دارد برای هر دو به طور یکسان شیره و غذا می فرستد.در وجود درخت هیچ گونه تقسیم بندی و قضاوتی وجود ندارد درخت هرگز گلها را به خارها ترجیح نمی دهدبلکه هر دو انها را با هم قبول می کند.در زندگی ما نیز می تواند چنین دیدگاهی وجود داشته باشد.چیزهای کوچکی در زندگی انسان وجود دارد  که اگر در موردشان قضاوت کنیم زشت به نظر می رسند ولی زشتی انها تنها به خاطر قضاوت ماست در غیر این صورت انها نیز نقش خاص خودشان را در هستی بازی می کنند

رنجش چرا؟

وقتي از كسي مي‌رنجيد، خود را در بن بست قرار مي دهيد. زبانتان تندو طعنه آميز شده و قادر به ابراز عشق و علاقه نمي‌گرديد. سرزنده بودن و لذت را از دست مي‌دهيد. مثل اينكه در اطراف خود ديوار كشيده و زندگي را براي خود مشكل‌تر مي‌سازيد.

ترك و رها كردن رنجش براي ديگران سودي ندارد. سود رها كردن رنجش مال خود شماست زماني كه از كسي مي رنجيد با قدرت مي گوئيد كه اشكال از فلان كس است نه از شما و شما با قدرت ديگران را سرزنش كرده و فرصت پرداختن به خود را از دست مي دهيد.

اگر به خودتان نگاه كنيد، تمام آسيب ناشي از اتفاق رخ داده را تجربه خواهيد كرد .شما در اين صورت تمامي آسيب و ناراحتي ناشي از به اندازة كافي خوب نبود ، ارزش محبت نداشتن يا ساير اشكال تائيد نكردن خود را ، احساس خواهيد كرد. براي اجتناب از اين آسيب وناراحتي ، شما مي رنجيد.

اولين قدم در كاهش رنجش اين است كه حاضر به احساس اين آسيب و ناراحتي باشيد. احساس رنجش را بررسي كرده و آسيب و ناراحتي را پيدا كنيد. احساس خوب نبود‌ن يا ارزش محبت نداشتن را كه تا حال از آن اجتناب مي‌كرديد، پيدا نمائيد. سپس به ابراز آن بپردازيد. اگر مي‌توانيد گريه كنيد. اگر قادر به احساس اين ناراحتي باشيد، نيازي به رنجش نخواهيد داشت.

با شناسايي و التيام مسائل دروني كه زندگي شما را در بر گرفته، دلتان را شفا دهيد.
 

گام بعدي توجه به اين نكته است كه كسي كه شما از او رنجيده‌ايد، حالت روان شناختي خاص خود را داشته و دنيا و زندگي را به شيوه‌اي خاص مي‌بيند. توجه كنيد كه آن شخص آگاهي‌هاي محدودي داشته ومتناسب با توانايي‌ها و مهارتهاي محدود خود عمل مي‌كند.اكنون به اين موضوع دقت كنيد كه اگر اين شخص عاقل‌تر وآگاه‌تر بود، شايد طور ديگري عمل مي‌كرد. اما او داناتر و آگاه‌تر نيست. اين شخص فقط آگاهي‌هاي محدودي از آنچه كه هست، دارد.

توجه كنيد كه او بر اساس توانايي محدودش به بهترين وجه ( ازديدگاه خودش ) رفتار مي‌كند. به اين نكته توجه كنيد كه چقدر او به دليل محدوديت در توانايي‌هايش رنج مي‌كشد.اكنون از خود بپرسيد، آيا حاضريد او را به خاطر آن كه داناتر وآگاه‌تر نيست ببخشيد؟ آيا حاضريد او را به خاطر اين كه متناسب با توانايي هاي محدودش رفتار كرده‌، ببخشيد؟ آيا حاضريد او رابه خاطر آسيبي كه باعث شده است، ببخشيد؟

فراموشي نكنيد كه (سود ) بخشيدن براي شماست نه براي ديگران. بخشش يك انتخاب است. رنجش را به كنار گذاشته وبه زندگي بپردازيد

بايد»هاي ويرانگر

علتش اين است كه انديشه شما با عبارت‌هاي اشتباه‌آميزي مثل انواع «بايد»ها آلوده و مخدوش شده است.
اين نيرو، كامپيوتر ذهن شما را فاسد مي‌كند و انواع و اقسام «بايد»ها را به فرايند فكري شما راه مي‌دهد، مانع از آن مي‌شود كه به احساس شادي، خوشبختي، رضايت، شايستگي يا موفقيت برسيد.
شما قرباني يك ديكتاتوري، يك فشار پيوسته در ذهن خود هستيد. وقتي نمي‌توانيد به‌طور كامل و صد در صد مطابق با فرامين ذهن خود رفتار كنيد، به احساس گناه، سرزنش خود، ياس و افسردگي مي‌رسيد و وقتي ديگران هم مطابق قواعدي كه شما براي خود نوشته‌ايد ظاهر نمي‌شوند، احساس خشم، ناراحتي و نوميدي مي‌كنيد.
شايد به درستي متوجه نباشيد كه چقدر به خودتان سخت مي‌گيريد اما به ده فرمان مهر‌طلب‌ها و اشخاصي كه پيوسته در انديشه راضي كردن ديگران هستند توجه كنيد. كيست كه بخواهد مطابق اين ده فرمان ظاهر شود و در استرس دايم به سر نبرد؟!

هفت بايد مرگبار

نشانگان بيماري «راضي كردن ديگران»، در بر گيرنده‌ي سلسله انتظاراتي در اين باره است كه وقتي با آن‌ها اين‌گونه خوب و خوشايند برخورد مي‌كنيد، آن‌ها بايد چگونه با شما چگونه رفتار كنند!
بسياري از اين انتظارات درباره‌ي ديگران، در گروه «بايدهاي پنهان» جاي مي‌گيرند. با اين حال، هفت «بايد» مهلك درباره‌ي ديگران موجب مي‌شوند كه هر گاه انتظاراتتان برآورده نشد به احساس منفي برسيد.
اما البته ابراز احساسات منفي در قبال ديگران – از قبيل خشم، رنجش يا نوميدي- به حكم فرمان شماره 8 محكوم است! و همان‌طور كه مي‌دانيم به موجب فرمان هشتم: «شما بايد هميشه شاد باشيد و هرگز هيچ احساس منفي در قبال ديگران بروز ندهيد.» نتيجه‌ي خالص اين رويارويي بايدها اين است كه شما: (1) به خاطر داشتن احساسات منفي در قبال ديگران احساس گناه مي‌كنيد و (2) خود را سرزنش مي‌كنيد كه نتوانسته‌ايد به قدر كافي ديگران را راضي كنيد تا متقابلاَ رفتار مثبتي با شما داشته باشند!

1. ديگران به دليل اين‌ همه خدمتي كه به آن‌ها مي‌كنم، بايد مرا دوست بدارند و از من تشكر كنند.
2. ديگران بايد هميشه مرا تاييد كنند و دوست بدارند، زيرا براي خشنود كردن آن‌ها به شدت تلاش مي‌كنم.
3. ديگران هرگز نبايد از من انتقاد كنند، زيرا هميشه سعي دارم مطابق ميل و خواسته‌ آن‌ها رفتار كنم.
4. ديگران بايد با من مهربان باشند، زيرا من با آن‌ها به خوبي رفتار مي‌كنم.
5. ديگران هرگز نبايد مرا برنجانند و يا با من رفتار غيرمنصفانه داشته باشند، براي اين‌كه من با آن‌ها خوب و خوشايند رفتار مي‌كنم.
6. ديگران هرگز نبايد مرا ترك كنند، زيرا كاري مي‌كنم كه به من احتياج داشته باشند.
7. ديگران هرگز نبايد از من عصباني شوند، زيرا من با تمام وجود سعي مي‌كنم از پيدا كردن اختلاف با آن‌ها بپرهيزم و يا آن‌ها را از خودم خشمگين نسازم.
اين قوانين درباره اين‌كه ديگران چگونه «بايد» يا «نبايد» رفتار كنند، نشانه‌ي رفتار تدافعي كساني است كه مي‌خواهند ديگران را از خود راضي نگه دارند. ترديدي در اين نيست كه راضي كردن، كمك كردن و يا برآورده ساختن نيازهاي ديگران به شما احساس خوبي مي‌دهد. اما اين فرمول در نهايت اشتباه و معيوب است.

ده فرمان مهرطلب‌ها (مردم راضي‌كن‌ها!)

1. من هميشه بايد مطابق با خواسته‌ها، توقعات و نيازهاي ديگران ظاهر شوم.
2. من بايد از همه كساني كه در پيرامون من قرار دارند، از من تقاضاي كمك بكنند يا نكنند، حمايت كنم.
3. من بايد هميشه به مسايل ديگران توجه كنم و براي حل اين مسايل از هيچ كوششي فروگذار ننمايم.
4. من بايد هميشه خوب و خوشايند باشم و هرگز احساسات كسي را جريحه‌دار نكنم.
5. من بايد هميشه ديگران را مقدم بر خودم به حساب آورم.
6. من نبايد هرگز به كسي «نه» بگويم؛ بايد به همه خواست‌هاي آن‌ها جواب مثبت بدهم.
7. من هرگز نبايد كسي را نوميد كنم يا خواسته او را به زمين بگذارم.
8. من هميشه بايد شاد باشم و هرگز نبايد احساسات منفي‌ام را به ديگران نشان دهم.
9. من بايد هميشه سعي كنم كه ديگران را از خود راضي نگه دارم و آن‌ها را شاد سازم.
10. هرگز نبايد با طرح نيازها و مسايلم ديگران ر‌ا ناراحت كنم.
البته يك فرمان يازدهم پنهاني هم در كار است: من بايد «راعي به تمام عيار همه اين بايدها و نبايدها باشم.»

احساسات چیست؟؟؟

مجموعه اي از حالات مانند، خشم، تنفر، شادي، عشق، اندوه، آرزو، ترس و... احساسات هر فرد را تشكيل مي دهند.
حركات كسي كه مي خندد، براي هر فردي قابل فهم است. ايما و اشاره در سرتاسر جهان معتبر و بيانگر احساسات و عواطف انسان و از ويژگيهاي ذاتي وي هستند. وجود احساسات به انسانها كمك مي كند كه با هم ارتباط بر قرار كنند. احساسات بيانگر وضعيت رواني افراد بوده و براي رفتار مناسب در شرايط مختلف بسيار مهم هستند.
احساسات، تغييرات رواني را به وجود مي آورند. اين تغييرات در مغز ايجاد مي شوند و خود را به صورت واكنشهاي ارادي دستگاه عصبي نشان مي دهند. براي مثال، تپش قلب، يكي از نمونه هاي بارز تحريكات جسمي است كه با احساسات قوي در ارتباط است. احساسات مي توانند تحريكات فيزيولوژيكي بدن را افزايش يا كاهش دهند و روي فكر و رفتار تاثيرات منفي يا مثبت داشته باشند. تحريكات احساسي بيش از اندازه يا دائماٌ ضعيف، مي توانند بازدهي فرد را كاهش دهند.
احساسات، حاصل فرايند بسيار پيچيده اي هستند كه مركز آنها در قسمتي از دستگاه عصبي به نام "آميگدال" قرار دارد. اطلاعات، وارد اين مركز شده و تجزيه و تحليل مي شوند و پيامها با سرعت زياد به قسمتهاي مختلف مغز ارسال مي شوند.
دانشمندان معتقدند كه احساسات در جريان تكامل شكل گرفته و با هدف مشخصي نيز توسعه يافته اند. چارلز داروين به شباهتهايي در شيوه بيان احساسات، بين انسانهاي اوليه و امروزي معتقد بود و اعتقاد داشت چهره انسان در هنگام حمله و دفاع، از زمانهاي بسيار دور باقي مانده است.

دانشمندان در پاسخ به اين سؤال كه "آيا احساسات را مي توان توضيح داد؟"، نظريه هايي ارائه داده اند. از جمله ويليام جيمز و كارل لانگه در اواخر قرن نوزدهم به نتايج مشابهي دست يافتند. آنها معتقد بودند كه افراد، تغييرات فيزيولوژيكي ناشي از تاثير احساسات را ثبت مي كنند و آنها را به صورت احساس و عاطفه بروز مي دهند. اين نظريه بيان مي دارد كه عكس العمل هاي جسمي، نه فقط نتيجه احساسات هستند، بلكه خود احساسات هستند.

دانشمندان فيزيولوژيست، از جمله والتر كانن و فيليپ بارد بر اين عقيده اند كه احساسات را نه فقط به صورت فيزيولوژيك، بلكه همزمان به شكل روان شناختي نيز مي توان دريافت. برخي از روان شناسان اجتماعي امريكايي نيز بر اين باورند كه تحريكات فيزيولوژيك، بيانگر حالات كلي و عمومي مي باشند.

شخصیت روحانی - 3

تنها درس عبرت گرفتن از سختي‌هاي گذشته است كه در وضعيت ما در آينده تأثير مثبت و سازنده مي‌گذارد . او در شرايطي كه افراد عادي از كوره در مي‌روند، تنها به لبخندي اكتفا مي‌كند و با عوض كردن موضوع به آرامي و خونسردي از آن مي‌گذرد. او يك صافي بسيار قوي در ذهن داشت كه از ورود احساسات نامطلوب به ذهنش جلوگيري مي‌كرد و به همين دليل است هرگز قرباني احساسات و هيجانات منفي نمي‌شود. آن طور نبود كه هميشه خونسرد و بي‌تفاوت باشد اما هرگز مايل نبود كه يك لحظه از زمان حال را به خاطر اتفاقاتي كه در آينده مي‌افتد و هيچ كنترلي بر آنها نداريم‌، از دست بدهد. او هرگز دنبال تأييد و تحسين ديگران نيست به اثر تشويق آگاه است اما اين گونه نبود كه از هر فرصتي از مردم براي خود احترام و تكريم بخرد. بسيار ساده و صادق و بي‌تكلف بود و هرگز در گفتارش كلماتي را به كار نمي‌برد كه سبب خشم مخاطبين باشد. او به آرامي با آداب و رسوم كليشه شده كه براي بسياري از مردم حائز اهميت است‌، مخالفت مي‌ورزد. او مخالف سرسخت غيبت و صحبت كردن درباره مردم بود. وقت خود را صرف ارزيابي زندگي مردم نمي‌كرد و به جاي آن كه دربارة مردم صحبت كند، با مردم صحبت مي‌كرد و چنان درگير زندگي خودش بود كه اصولاً وقتي براي كارهاي بي‌ارزش نداشت‌. او سرشار از انرژي و شور زندگي بود. عشق و اشتياق اين انرژي بي‌پايان را در او به وجود آورده بود. ساعت كمي را به خواب و تنبلي اختصاص مي‌داد. او قادر بود احساسات مخرب را دفع كند و برعكس به هيجانات سازنده سرعت مي‌بخشد. هرگز از اين نمي‌ترسيد كه كارهاي خود را براي ديگران توجيه كند و برعكس اصلاً آزرده خاطر نمي‌شد كه چرا فلاني مطابق ميل من عمل نكرده است‌. مردم را هر طوري كه بودند مي‌پذيرفت بسيار ساده و بي‌ريا بود و هرگز تلاش نمي‌كرد كه ديگران را تحت تأثير خودش قرار دهد و يا براي خوشايند آنها لباس خاصي بپوشد. سعي نمي‌كرد ديگران را متقاعد كند كه حق با اوست در جواب مخالفت ديگران مي‌گفت‌: «مسئله‌اي نيست‌، ما صرفاً با هم متفاوتيم‌.» او به راستي زندگي مي‌كند و شادماني پاداش اوست‌. باور كن كه خيلي سخت نيست‌. تصميم بگير از همين حالا از لحظه‌هاي زندگيت استفاده كني و او را سرمشق خود قرار بده‌!

شخصیت روحانی - 2

او همانند كودكي دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته بود و از گردش روزگار لذت مي‌برد. به سادگي با شرايط روزگار سازگار است و توانايي عجيبي در پذيرفتن و لذت بردن از همه چيز را دارد. اگر از او مي‌پرسيدم‌: چه چيزي را دوست نداري‌؟ جوابي براي من نداشت‌. اگر زير باران باشد طبعش به او اجازه نمي‌داد كه از آن بگريزد زير آن را بسيار زيبا و اعجاب‌انگيز مي‌دانست و بهانه‌اي بود براي شكر خدا و آن را جزيي از زندگي مي‌دانست‌. اگر شرايط بدي پيش مي‌آمد مثل بيماري‌، سيل‌، زلزله و... آنها را با آغوش باز نمي‌پذيرفت اما از طرفي هم حاضر نبود يك لحظه وقت خود را صرف شكوه و شكايت كند. اگر وضعيت بدي بايد برچيده شود، با تمام قوا براي ريشه‌كن كردنش تلاش مي‌كرد.احساس گناه نمي‌كرد و پذيرفته بود كه همة ما جايز الخطا هستيم و سعي زيادي داشت تا از رفتارهايي كه او را از سازنده بودن‌، باز مي‌دارد، بپرهيزد. هرگز خود را براي گذشته‌ها ملامت نمي‌كند و گريه و زاري سر نمي‌دهد. به اين نتيجه رسيده است كه پشيمان شدن از گذشته نه تنها چيزي را عوض نمي‌كند بلكه باعث مي‌شود كه تصويري كه هر شخص از خودش در ذهن دارد، ضعيف و ناتوان شود.

شخصیت روحانی - 1

يك شخصيت سالم و افسانه‌اي كه زندگي سرشار از موفقيت و خوشبختي داشته باشد، چگونه آدمي است‌؟ ممكن است براي شما تنها يك رويا باشد، اما دست برداشتن از عادت‌هاي نادرست و انديشه‌هاي اشتباه يك افسانه و رويا نيست‌. براي آن كه انسان موفق و خوشبختي باشيد و از تمام استعدادهاي خود استفاده كنيد، تنها كافي است كه اراده كنيد و تصميم بگيريد. يك شخصيت سالم‌، در تمام جنبه‌هاي زندگي‌اش توانايي خلاقيت و انجام كارهاي جديد را دارد و نمي‌توان آن را به شغل‌هاي خاص‌، موقعيت‌هاي اجتماعي ويژه و يا تحصيلات بالايي محدود كرد. بايد هنگامي كه به نمونه‌ايي اين چنين برخورديد رفتارش را زير نظر بگيريد در حالات و عاداتش دقيق شويد ببينيد چه خصوصيات بارزي دارند، آيا در نهايت به نتايج كه من رسيده‌ام‌، دست مي‌يابيد؟ در بررسي چند نمونة افسانه‌اي به اين نكات مهم رسيدم كه آنچه در درجة اول اهميت بود، اين است كه شاهد كسي بودم كه همه چيز زندگي را دوست دارد. و تقريباً آمادة انجام دادن هركاري هست‌. او مشتاق زندگي بود و هر آنچه را كه مي‌خواست از زندگي طلب مي‌كرد. پيك نيك‌، فيلم‌، كتاب‌، ورزش‌، شهر، مزرعه‌، حيوان‌، كوه و تقريباً مي‌توان همه چيز را دوست دارد. وقتي در كنارش بودم از آه و ناله‌، گله و شكايت و نق زدن و افسوس خوردن خبري نبود، اگر باران مي‌باريد، او دوست داشت‌. اگر هوا گرم بود و يا در ترافيك گير مي‌كرديم به جاي غرغر كردن‌، بحث خوبي را مطرح مي‌كرد و با هم گپ مي‌زديم‌. از ظاهر و قيافة خود راضي و خشنود بود. تلاش كاذبي براي اين كه با آراستن معايب ظاهري خودش را بپوشاند، انجام نمي‌داد. سالها زندگيش را پيگيري كردم هميشه خشنود و خرسند بود و هرگز در آرزومندي به سر نمي‌برد.

عصبانیت چیست ؟

عصبانیت چیست‌؟ چرا عصبانی می‌شویم‌؟ ریشه خشم و عصبانیت در چیست‌؟ اینها سؤالاتی است که هر بار که عصبانی می‌شویم‌، برایمان مطرح می‌شوند. ما باید با اطرافیان خود ارتباط بر قرار کنیم‌. برای ایجاد ارتباط‌، باید تفاهم و درک متقابل ایجاد نماییم‌. دشمنِ برقراری تفاهم و ارتباط‌، عصبانیت است‌. با عصبانیت به هیچ تفاهم و ارتباطی دست نخواهیم یافت‌. اما چرا اصلاً عصبانی می‌شویم‌؟

عصبانیت احساس قوی نارضایتی است‌. وقتی از چیزی خوشمان نمی‌آید، عصبانی می‌شویم‌. خشم نشان دادن نارضایتی است‌. این احساسْ تولید انرژی می‌کند، و این انرژی ما را وامی‌دارد تا کاری انجام دهیم‌. نتیجۀ این کار ممکن است مثبت یا منفی باشد.

عصبانیت نتیجۀ کلافگی است . وقتی بر سر راه خود مانعی می‌بینیم‌، دچار حالت کلافگی می‌شویم‌. این کلافگی ما را عصبانی می‌کند. با انرژی حاصل از عصبانیت‌، می‌کوشیم مانع را از سر راهمان برداریم‌.

عصبانیت می‌تواند نتیجه خودمحوری باشد. عصبانی می‌شویم چون می‌خواهیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم‌. فکر می‌کنیم که حرف باید حرف "من‌" باشد. اکثر اختلافات میان زن و شوهرها به‌خاطر همین است‌. خواست "من" باید اجرا شود! آنقدر لجبازی می‌کنیم تا اینکه حرف خودمان پیش برود. ما اسیر "خودمان‌" هستیم‌.

عصبانیت در بسیاری از موارد، ریشه در سرخوردگی‌ها، محرومیت‌ها، تنبیه‌ها، و تهدیدهایی است که در دوران کودکی بر ما وارد آمده است‌. کودک ادامه زندگی و امنیت خود را در والدین خود می‌بیند. حتی اگر آنها او را بیجا تهدید و تنبیه کنند، به او زور بگویند، و حقش را پایمال کنند، مجبور است سکوت کند و برای جلب محبت و حمایت آنان‌، دم بر نیاورد. او در درون خود احساس خشم می‌کند، اما چاره‌ای جز سرکوب کردن و فروخوردن خشم خود ندارد. انرژی که از چنین خشمی ناشی می‌شود، برای سالیان دراز در درون کودک ذخیره می‌شود بدون اینکه راهی برای بیرون جهیدن آن وجود داشته باشد. اما همین کودک‌، وقتی بزرگ شد و توانست سر پای خود بایستد، حس نیرومند خشم خود را متوجه دیگران می‌سازد. او بدون اینکه خودش هم متوجه باشد، خشم خود را بر سر همسر، فرزندان‌، همکاران‌، و هر کس دیگری که با او ارتباطی نزدیک داشته باشد، خالی می‌کند.

از نتایج عصبانیت کینه‌ است . بسیاری از اوقات از یافتن علت کینه‌مان نسبت به شخص معینی عاجزیم‌. نمی‌دانیم چرا از او کینه داریم‌. می‌کوشیم خود را از این کینه آزاد کنیم‌. دعا می‌کنیم که خدا ما را از کینه‌مان نجات دهد. اما غافلیم از اینکه ریشه این کینه‌، در خشمی است که وجودمان به‌صورت مزمن نهفته است‌. تا عصبانیت رفع نشود، کینه سر جای خود خواهد بود. خشم مزمن ما باید علاج شود.

کلافگی‌، بغض‌، دشمنی‌، حس انتقام‌. اینها همه در اثر خشمی است که در درون ما انبار شده‌، خشمی سرکوب‌شده‌.

تمسخر دیگران‌، متلک‌پرانی‌، ریشخند، انتقادهای طنز آلود و تحقیر دیگران‌، اینها هم می‌توانند ناشی از خشم درونی باشد. وقتی نمی‌توانیم عمل کسی را به شکل دیگری تلافی کنیم‌، به تمسخر و انتقادات طنزآلود، یا به‌زبان عامیانه‌، "فیلم کردنِ" دیگران متوسل می‌شویم‌. خجالت‌ و ابراز فروتنی کاذب هم می‌تواند در اثر خشمِ سرکوب‌شده باشد.

حال چاره چيست ؟ اول اجازه ندهیم خشم‌مان ما را به تندی و ناسزاگویی و پرخاشگری و اعمال دیگری بکشاند.  خشم امروز را تا فردا با خود حمل نکنیم‌. خشم خود را فرونخوریم‌. آن را نپوشانیم‌. سرکوب نکنیم‌. در صورتيكه خشم فرو خورده شود نتیجۀ این کار چیزی نیست جز اینکه انرژی ناشی از آن در جایی دیگر و بر سر کسی دیگر تخلیه شود.

با حقیقت شجاعانه روبرو شویم‌. بپذیریم که عصبانی هستیم‌. انکار نکنیم‌. بپذیریم که در درونمان مسأله‌ای هست که باعث خشم ما است‌.

در گام بعدی‌، بکوشیم با خودکاوی‌، ریشه خشممان را بیابیم‌. هیچ‌کس بهتر از خودمان نمی‌تواند به ما کمک کند. به دوران کودکی برگردیم‌. رفتار والدین و اطرافیانمان را بررسی کنیم‌. محرومیت‌ها، بی‌عدالتی‌ها، و فشارهایی را که در اجتماع بر ما وارد آمده‌، بررسی کنیم‌. شاید ریشۀ خشممان در آنجا باشد. پیدا کردن ریشه‌، کمک زیادی به آرام‌شدن و یافتن راه چاره می‌کند.

آنگاه با خشم خود، به حضور خداوند بیاییم‌. بسیاری از اوقات‌، حاضر نیستیم حتی در دعا هم خشم خود را اعتراف کنیم‌.  آغوش مهربان و آرام او بهترین جایی است که می‌توانیم خشم خود را بروز دهیم و خود را تخلیه کنیم‌. در حضور او ریشۀ خشم خود را تجزیه و تحلیل کنیم‌. از او بخواهیم که زخم‌های مزمن و دیرینۀ روح و روان ما را التیام ببخشد. زيرا او کسانی را که به‌خاطر ستم‌ها و بی‌عدالتی‌های این زندگی‌، بار گران خشم را به‌دوش می‌کشند، آرامش خواهد بخشید.

و بالاخره‌، خشم خود را نزد یکدیگر نیز اقرار کنیم‌. به‌جای فروخوردن و پنهان کردنِ خشم‌، و به‌جای بروز آن به‌صورت فریاد و ناسزاگویی و پرخاشگری و کارهای دیگر، بهتر است وقتی احساس می‌کنیم که شعله‌های خشم در وجودمان در شرف زبانه‌کشیدن است‌، به شخص مقابل با آرامی بگوییم‌:‌ «من الان عصبانی هستم‌. اجازه بده در این مورد بعداً صحبت کنیم‌.» مردم تا حد زیادی منطقی هستند و حرف شما را خواهند پذیرفت‌.

باشد که خداي عاشق و مهربان ما را در ریشه‌یابی خشم‌مان و برطرف کردن منطقی و تدریجی آن یاری دهد. آمین‌.

دعا قسمت چهارم

فرهنگ لغات واژه هنر را مهارت و همچنين توانايي انسان در علت وقوع اتفاقات توصيف كرده است . فرهنگ لغات  علم را دانشي توصيف مي كند كه از طريق مطالعه سيستمي و تمرين كردن به دست مي آيد . درنتيجه ، دعا كردن مهارتي آموختني و ممارستي است ، يا توانايي ايجاد رخدادهاي خوب در زندگي فرد از طريق تماس با خداوندگار درون اش .

اين توضيح روشن مي كند كه چرا برخي افراد از قدرت دعا كردن بهره مند ند و برخي ديگر نيستند . كساني كه قدرت دعا كردن ندارند ، تنها هنگام ضرورت دعا مي كنند ، درغير اينصورت هرگز دعا نمي كنند . آنان آنقدر در انتظار مي مانند تا در شرف سقوط كردن قرار بگيرند و پيش از اتفاق از خداوند كمك نمي طلبند .

دعا قسمت سوم

 حقيقت شگفت انگيز دعا كردن آن است كه چنانچه به هنگام نياز به جاي آخرين كار ، نخستين كارتان دعا كردن باشد ، به شما نشان داده مي شود كه نيازتان را چگونه برطرف كنيد ؛ حال آنكه با اتكا صرف به خود چنانچه از دعا كردن در مرحله نخست چشم بپوشيد ، ممكن است كارهاي زيادي را انجام دهيد و هنوز هم آن نياز وجود داشته باشد .

دعا موثرترين چيزي است كه در دنيا وجود دارد . به جاي آخرين كار نخستين كارتان دعا كردن باشد .

بسياري افراد در قدرت دعاهاي شان ترديد دارند ، بنابراين مي پندارند كه تنها به هنگام ضرورت بايد دعا كرد ، دعايي از سر ياس و نوميدي . آنها فكر مي كنند كه دعا كردن تنها به هنگام فوريت هاست ، حال آنكه اگر مردم بيشتر دعا كنند ، فوريت هاي كم تري پيش خواهد آمد و در صورت بروز نيز به خوبي تمام خواهد شد .

دعا قسمت دوم

زماني فرد شكاكي مصرانه مي گفت كه به قدرت دعا اعتقاد ندارد . وقتي از او پرسيدند آيا هيچگاه دعا كرده اي پاسخ داد ، "يكبار و آن وقتي بود كه در جنگل انبوهي گم شده بودم و نمي توانستم راه خروج را پيدا كنم . من چندين روز آنجا مانده بودم و كم كم درد گرسنگي به من هجوم آورده بود . در آن هنگام در كمال ضعف و ناتواني دعا كردم .

آنگاه دوستش فرياد زد : پس خدا دعايت را برآورده كرد چون در غير اين صورت اينجا نبودي .

او معترضانه پاسخ داد : اينطور نيست ! خداوند به دعاي من پاسخ نداد . چون بلافاصله دوتن شكارچي پيش من آمدند و راه خروج را از جنگل نشانم دادند !!!

اين مرد نفهميده بود كه دعايش اجابت شده و آن شكارچي ها نيرويي زميني بودند كه كار خداوند به دستشان انجام گرفته بود . با اين وجود دعاي او لحظه اي قدرت خداوندي را در درون و پيرامونش احساس كرد و بدين سان با اين قدرت تماس يافته و آن را آزاد كرده بود تا نتايج را به سويش آورد .

دعا قسمت اول

دعا والاترين شكل انرژي جهان را آزاد مي كند ، يعني شما را به انرژي خداوند كه همانا اصل و منشاء شماست ، متصل مي كند . وقتي اينچنين شود ، دعا شما را به حركت در مي آورد .

ممكن است شما نيروي دعا را احساس نكنيد زيرا در بالاترين حد ارتعاش ، بيش از آن حد معمول كه انسان احساس كرده است ( البته در بعضي از مراتب خداآگاهي اين احساس در انسان بوجود مي آيد) ، عمل مي كند . در حقيقت دعا كردن نوعي انرژي را آزاد مي كند كه معمولا آنقدر خوب و نيكوست كه از نظر فيزيكي قابل ثبت نيست .با اين وجود وقتي دعا مي كنيد از نظر ذهني و روحاني گسترش مي يابيد به اين منظور كه هوشياري تان آنچنان وسيع مي گردد كه جريان عظيم تري از انرژي الهي را دريافت كند .

آزاد انديشي

گفتگوي علمي و مناظره نيازمند فضايي آزاد است. البته آزادي نه به معناي آنكه انسان هر چه دلش خواست بگويد و هر چه خواست بكند. آزادي به معناي آنكه ترسي از بيان ديدگاهش نداشته باشد و بعد از ابراز نظرات مورد حمله هتاكان قرار نگيرد و نگران بعد از مناظره خويش نباشد. در چنين فضايي تنها وابستگان به قدرتند كه مي توانند حرف بزنند و مناظره تنها تبديل به مجالي براي شناسايي مخالف و به نوعي حذف مخالف مي شود. مناظره به همان اندازه كه نيازمند آزادي است، نيازمند عدالت نيز هست. هر دو طرف يك مناظره بايد به يك ميزان مسئول گفته ها و عقايد خود باشند. اگر يك طرف به خاطر صحبت هايش پاسخگوست پس طرف ديگر نيز بايد مسئوليت صحبتهايش را بپذيرد و اگر نياز به حكميت شد، حاكمي عادل ميان آندو حكم كند. معرفت از تكصدايي در نمي آيد و به قول بزرگي: « در جامعه اي كه همه يكجور فكر مي كنند، هيچكس فكر نمي كند.» چندصدايي وتكثر نيازمند فضايي است كه مشوق اين چندصدايي است و چندصدايي خود موجب تقابل و تضارب آرا است. در نتيجه علم در فضايي كه تكصدايي را رواج مي دهد هيچگاه مجال بروز پيدا نمي كند.

ابراز وجود!!!!!

ابراز وجود يعني تشعشعات انرژي برگرفته از ايمانت همه را مجذوب خود كند .
ابراز وجود يعني دانش وشهامت و عملكرد
ابراز وجود يعني كنار يه نفر بنشيني و فقط براش عدد بشماري و اون احساس كنه دنيايي براش حرف زدي.
ابراز وجود يعني قدرت برگفته از ايمانتو به رخ همه بكشي

گفتن تمامه گفته ها و نگفته های وجود بدون سانسور.

بدون هیچ ترسی.

تقدیم به عزیز دلم( ن...از قائمشهر)

چگونه ابراز وجود کنیم ؟

مقدمه
آیا هرگز در حالتی گیر کرده‌اید که احساس ناامیدی و ناتوانی بکنید و ندانید که چگونه باید رفتار کنید؟ آیا تا به حال دیگران شما را برای انجام خواسته‌هایشان تحت فشار قرار داده‌اند بطوری ‌که شما از سر اجبار و برخلاف میل خود تسلیم شده‌ باشید؟ اگر چنین مواردی در زندگی شما بارها و بارها تکرار شده باشد، حتما لازم است که روش‌هایی را بیاموزید که بتوانید در چنین شرایطی رفتار مناسبی داشته باشید.

ابراز وجود یعنی اینکه دل و جرات داشته ‌باشید و بتوانید از حق خود و خواسته خود دفاع کنید و نگذارید حق شما ضایع گردد و یا مجبور به کاری شوید که تمایلی به آن ندارید. افرادی که در این زمینه مشکل دارند، بازیچه خواسته‌های دیگران می‌شوند و دائما احساس ناراحتی از وضعیت موجود دارند و خود را سرزنش می‌کنند. راه حل این کار سرزنش کردن خود نیست. روش‌هایی را باید یاد بگیرید تا برای همیشه از این مشکلات دور شوید.

فواید ابراز وجود سالم
ابراز وجود ، گاه با ویژگی‌هایی چون عنادجوئی ، منفی‌کاری و ساز مخالف زدن اشتباه گرفته ‌می‌شود. می‌توان گفت افرادی که دائما ساز مخالف می‌زنند و می‌خواهند برخلاف خواسته‌ها و شرایط دیگران رفتار کنند، مشکل دیگری دارند که حتما باید به فکر حل آن باشند. این افراد نه تنها ابراز وجود نمی‌کنند، بلکه دارای مشکلاتی در زمینه اعتماد به نفس و عزت نفس هستند که به صورت میان‌بر و کاذب اقدام به کارهایی می‌کنند که به دیگران قاطعیت و توانایی و اعتماد به نفس خود را نشان دهند.

در شرایطی که فرد ابراز وجود سالم و مثبتی دارد، بر اساس یک منطق و دلیل (هر چند شخصی) از موضع خود دفاع می‌کند. و علاوه بر اینکه به حقوق دیگران احترام می‌گذارد، از حقوق خود نیز دفاع می‌کند و نمی‌گذارد فدای خواسته‌های دیگران شود. چنین فردی درباره زندگی خودش تصمیم می‌گیرد، ولی یک‌دنده و لجوج نیست. برای تصمیم‌گیری بهتر از دیگران کمک می‌خواهد، ولی تصمیم نهایی را خودش می‌گیرد، به میل خود شغلش را انتخاب می‌کند. قاطعانه جواب نه می‌دهد و خود را مقید به آداب و رسوم زائد نمی‌کند و کمتر می‌خواهد بنا به دلخوشی دیگران رفتار کند.

ابراز وجود کردن میزان برابری انسان‌ها را افزایش می‌دهد و به ما امکان می‌دهد تا به سود خود اقدام کنیم و بدون اضطراب روی پای خود بایستیم و احساسات خود را صادقانه و خیلی راحت ابراز کنیم. به ما امکان می‌دهد تا بدون ضایع کردن حق کسی حق خود را بدست آوریم. روی پای خود ایستادن، یعنی بتواند در دقت مناسب نه بگوئید. در مقابل رفتارهای نامناسب دیگران واکنش نشان دهید و در صورت نیاز ابراز عقیده کنید و یا از عقیده مطرح شده دفاع کنید.

تماس چشم و ابراز وجود
نگاه انسان ، معانی مختلفی را منتقل می‌کند. برای ابراز وجود می‌توان از تماس چشمی و نگاه قدرتمند استفاده کرد. افرادی که در زمینه ابراز وجود مشکل دارند، از برقراری تماس چشمی دوری می‌کنند و خیلی کم این ارتباط چشمی را ایجاد می‌کنند و در صورت ایجاد آن خیلی کوتاه سطحی و گریز زننده است. برای ابراز وجود ، بطور مستقیم ولی نه خیره به چشمان وی نگاه کنید. با این کار شجاعت و اعتماد به نفس خود را به او بنمایانید.

حالت بدن و چهره و ابراز وجود
نوع نشستن و ایستادن ، قدرت نسبی اشخاص را تغییر می‌دهد. برای دفاع از خود روی پای خود به عبارتی سر پا بایستید و حرفتان را بزنید. قرار دادن بدن در حالت قائم و قرار گرفتن رودر رو با شخص مخاطب ، میزان ابراز وجود شما را افزایش می‌دهد. در حالتی قرار بگیرید که به شما احساس قدرت دهد و این حس را به مخاطب شما منتقل کنید بطوری که او نیز قدرتمندی شما را درک کند. مراقب حالات صورت خود نیز باشید. چهره خود و خطوط آن را جدی نمایش دهید و توانمند جلوه کنید. سر خمیده به پائین ، شانه‌های افتاده و بدن جمع شده، چشم‌هایی خیره به زمین ، ناتوانی شما را نمایش می‌دهد.

صدا و ابراز وجود
بلندی و لحن صدای شما ، اثرات فزاینده در ابراز وجود شما دارد. طرز استفاده از صدا در برقراری روابط موثر بسیار مهم است. روان صحبت کنید. بلند صحبت کنید و قاطعیت خود را در صدایتان به نمایش بگذارید. مراقب باشید صدایتان ضعیف نبوده و حالت تضرع به خود نگیرد. سرعت حرف زدنتان را نیز کنترل کنید. افرادی که دچار اضطراب می‌شوند خیلی سریع صحبت می‌کنند و این از قاطعیت کلام آنها می‌کاهد و میدان را برای رقیب باز می‌کند. صریح ، آشکار ، دقیق و محکم سخن بگویید می‌توانید بلند صحبت کردن همراه با قاطعیت را در تنهایی تمرین کنید.

به پیام‌های مخاطب خود نیز توجه کنید. در ابراز وجود کردن، توجه به پیام گوینده نیز ضروری است. باید ببینید طرف شما دارد درباره چه موضوعی صحبت می کند. نکات مهم صحبت او چیست و روی چه چیزهایی تاکید بیشتری دارد. شاید مقصود او چیز دیگری باشد. به نکات ضعف و قدرت او در ارتباط نیز پی ‌ببرد. مطمئن باشید او هم چندان راحت اقدام به چنین در خواستی از شما نکرده ‌است و او نیز در موقعیت چندان راحتی نیست. از این نکات می‌توانید بهره مفیدی برای دفاع از حق خود ببرید.

در زندگی خود فعال و دقیق باشید
افرادی که در زندگی خود دقیق ، فعال و با پشتکار هستند و اهداف مشخصی دارند به راحتی برنامه‌ها و اهداف خود را تغییر نمی‌دهند و در ادامه برنامه‌های خود برای رسیدن به اهدافشان مصر هستند و حاضر نیستند به این راحتی برنامه خود را خاطر خواست دیگران تغییر دهند.

سخن آخر
ابراز وجود با توجه به نقش فزاینده خود در زندگی بسیار قابل توجه و مهم است. با وجود تاثیر عظیمی که دارد، استفاده از آن چندان سخت و دشوار هم نیست و به راحتی می‌توان با انجام تمریناتی به این کار بهبود بخشید و از یک زندگی فعال و از روابطی موثر بهره جست.

اموخته ام.......................!!!!!!!!!!!!!

آموخته ام …… بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست.

آ‌موخته ام …… وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.


آموخته ام …… تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تو مرا . شاد کردی.

آموخته ام …… داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام …… که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت.

آموخته ام …… که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام …… که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .

آموخته ام …… که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام …… که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام …… که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام …… که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام …… که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام …… که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد.

آموخته ام …… که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام …… که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام …… که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام …… که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام …… که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام …… که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

آموخته ام …… بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام …… که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او , و قلبی است برای فهمیدن او .
تقدیم به دوست عزیزم سید داوود   که خیلی دوستش دارم..........

مثال شیرین در مورد ترس

دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت: من می خواهم رشد كنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من می خواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس كنم!

و بدین ترتیب دانه روئید.

دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمی دانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.

 

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند...

 

اتحاد

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.
با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!

داستان واقعی

مي‌گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم، خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را در مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد می کند كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند

 وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين،  لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي‌آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي‌يابد

بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي‌نمايد راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه‌اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي‌پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد: ” بله. اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته.”

 مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه‌اي بوده كه تاكنون تجويز كرده‌ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشدآسان بينديش، راحت زندگي كن

حسی سرشار از تواضع و فروتنی

 

جنبه ي فعال ابديت حسي سرشار از تواضع و فرتني بوجود مي آورد . وقتي تواضع و فروتني به روحتان رخنه مي كند ، پي مي بريد كه در اين جهان تنها نيستيد زيرا تپش قلب اراده خداوندي را كه در هريك از ما وجود دارد احساس مي كنيد . " حتي اگر انسان از جهات ديگر كامل باشد بدون فروتني و تواضع شكست مي خورد " – كتاب تلمود

يكي از دلايل بروز افسردگي ، غم و اندوه و احساس پوچي و بيهودگي در دنياي امروز اين است كه نمي توانيم خودمان را در ارتباط با نيرويي بسيار بزرگتر و بسيار مهم تر از خواهش هاي پست و ناچيزمان ببينيم . جواني كه بر دارايي ها ، صورت ظاهر ، شهرت و اعتبار در ميان افراد هم سن و سال خود و بطور خلاصه بر منيتشان متمركز هستند درك ناچيزي از حس تواضع و فروتني دارند . وقتي فقط به خودتان مي انديشيد و نگران هستيد كه براي ديگران چگونه به نظر مي رسيد از انرژي خداوندي دور مي شويد . اگر مي خواهيد ارتباط داشتن با هدفتان را احساس كنيد قطعا بايد اين نكته را بدانيد : هدف شما فقط در خدمت به ديگران و در ارتباط بودن با نيرويي ماوراي جسم ، ذهن و منيت تان يافت خواهد شد .

هرچه بيشتر در جستجوي تاييد ديگران باشيد كمتر مورد تاييد قرار مي گيريد زيرا هيچكس مايل نيست به انساني كه تاييد و تمجيد را درخواست مي كند توجه نمايد . افرادي بيشترين تاييد را دريافت مي كنند كه هرگز به اين موضوع اهميت نمي دهند . بنابراين اگر مي خواهيد به معناي واقعي مورد تاييد قرار بگيريد فكر كردن به خودتان را متوقف كنيد ، دست ياري به سمت ديگران دراز كنيد و توجه خود را معطوف به كمك به ديگران سازيد .

 

بهترين هديه اي كه مي توانيد ببخشيد :

 

- به دشمن تان ، عفو و بخشش

- به يك رقيب ، تحمل و بردباري

- به يك دوست ، قلب خود را

- به فرزنداتان ، الگويي مناسب

- به پدرتان ، احترام

- به مادرتان ، رفتار و سلوكي كه سبب شود او به شما افتخار کند

- به خودتان ، توجه

- به همه انسانها ، عشق و محبت

بخشش

نبخشیدن یکی از جاهایی است که شیطان در زندگی روحانی ما از آن به بهترین نحو استفاده می‌کند. بخشیدن دیگران بخاطر نفعی است که خود ما بیشتر از آن بهره‌مند می‌شویم تا دیگران‌! زمانی که دیگران را می‌بخشیم‌، خود ما آزاد می‌گردیم‌.

فراموش کردن شاید نتیجه‌ای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمی‌تواند خود بخشیدن باشد. زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده می‌کنیم یعنی اینکه آنها را نبخشیده‌ایم‌.

چرا بخشیدن در آزادی ما اینقدر مهم است‌؟  زیرا خداوند آنچه را که سزاوار آن بودیم به ما نداد. خدا آنچه را که به آن احتیاج داشتیم به ما عطا کرد، آنهم بر اساس رحمت خود . ما باید چنانکه خود بخشیده شده‌ایم‌، ببخشیم‌.

بخشیدن فراموش کردن نیست‌. بسیاری از مردم تلاش می‌کنند که فراموش کنند ولی در عمل می‌بینند که قادر به انجام اینکار نیستند.  ولی خدا که آگاه و عالم بر همه چیز است‌، چطور می‌تواند فراموش کند؟  فراموش کردن شاید نتیجه‌ای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمی‌تواند خود بخشیدن باشد. زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده می‌کنیم‌، به این معنی است که آنها را نبخشیده‌ایم‌.

بخشیدن انتخابی است که در زندگی با آن روبرو می‌گردیم و آنجاست که خواست و اراده ما دچار بحران می‌گردد. ما تصمیم بر این می‌گیریم که با ناراحتی و تنفری که در مورد فرد دیگری در ما هست‌، روبرو شویم تا بتوانیم او را از دل ببخشیم‌. از آنجا که خدا هم از ما انجام این امر را می‌طلبد، پس این امر چیزی است که انجام آن در قدرت ما هست‌، زیرا خدا چیزی از ما نخواهد خواست اگر بداند که انجام آن در قدرت ما نیست‌. ولی بخشیدن دیگران برای ما امری بسیار مشکل می‌نماید زیرا با آن مفهومی که از عدالت در ذهن ما هست منافات دارد.

ما بخاطر آن کار غلطی که نسبت به ما انجام شده‌، بیشتر طالب تلافی و انتقام هستیم‌. ولی خداوند دوست ندارد که ما به دنبال انتقام باشیم .اگر ما آنهایی را که نسبت به ما خطا کرده‌اند، از قلاب خود رها نکنیم‌، خود ما به قلاب آنها و قلاب گذشته گرفتار خواهیم بود که آن هم یعنی اینکه دائم در رنج و عذاب زندگی کنیم‌. باید به این عذاب پایان داد. باید دیگران را از قلاب خود رها کنیم‌. ما دیگران را بخاطر خود آنها نمی‌بخشیم بلکه بخاطر شخص خودمان می‌بخشیم‌. احتیاج شما بـه شما به بخشیدن دیگران مطلبی نیست که صرفاً بین شما و دیگران باشد، بلکه مطلبی است که بین شما و خداست‌.

خدای عمل و عکس العمل ؟

آیا تا به‌حال فکر کرده‌اید که اگر خدا پاسخ دعای شما را ندهد چه عکس‌العملی نسبت به او در شما به‌وجود خواهد آمد؟ یکی از دوستان من در مورد تجربه‌اش پیرامون پاسخ دعا چنین گفت: "خدا باید اینکار را برایم انجام می‌داد.  ممکن است این سؤال خیلی از انسانهای دیگر نیز باشد، ولی در آن گفتگو نکاتی نظرم را جلب کرد که البته مقداری از آن را با دوست خود در میان نهادم و بعضی از نکات مبهم برایمان روشن‌تر شد.

همۀ معتقدین خواهان دریافت لطف و برکت از خدا هستند. این بسیار عالی است که ما همیشه به سرچشمۀ برکات در زندگی چشم بدوزیم و در هر شرایطی به او رجوع نماییم. خدا برکت را برای ما و زندگی ما مقرر نموده است. همۀ ما به‌دنبال این هستیم که خدا زندگی ما را چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ روحانی مملو سازد تا به‌هیچ چیز نیازی نداشته باشیم بلکه بتوانیم حتی دیگران را نیز در این برکت شریک و سهیم سازیم.

شایان ذکر است که در پشت همۀ این عکس‌العمل‌ها و برکاتی که خدا به ما می‌دهد به‌مرور زمان این اندیشه در ما شکل می‌گیرد که خدا نسبت به ‌ما احساس مسئولیت می‌کند و با محبت و فیض نمی‌خواهد نسبت به ‌ما و احتیاجات ما بی‌تفاوت باقی بماند. او خدایی است حساس که مانند پدری مهربان خواهان برقراری ارتباط با ماست و خوشحال می‌شود که ما به‌سوی او می‌رویم و مسئلت دل خود را به او می‌گوییم.

نمی‌خواهم در این باب انسان منفی‌بافی باشم ولی اگر مواظب نباشیم ممکن است این ارتباط به‌سویی حرکت کند که در ما این توقع بوجود آید که خدا باید همیشه در برابر احتیاجات و نیازهای ما سریع عکس‌العمل نشان دهد. مخصوصاً در زمانی که تنگی و مشکلات ما را احاطه می‌کند، توقع داریم خدا چون رهاننده‌ای ناگهان از مکان مخفی خود بیرون آید و مشکلات را برطرف سازد و آرامش ما را که از دست رفته بود تضمین نماید. تصویر به‌گونه‌ای است که ما به‌صورت مخلوقی در می‌آییم که خالق را به‌ حرکت و جنبش وادار می‌کنیم.

در اینجاست که ممکن است الهیات نادرستی در ما شکل گیرد به‌صورتی که خدای عظیم به موجودی تبدیل می‌شود که فقط در زمان تنگی و احتیاج باید به سراغش رفت. نیاز، تبدیل به انگیزه‌ای برای نزدیک شدن به خدا می‌گردد. خطر این نوع نگرش و الهیات نادرست بیشتر زمانی خود را نشان می‌دهد که مانند دوستم از گرفتن برکت و یا جواب دعا و نیازی محروم می‌مانیم. در اینجاست که ممکن است پایه‌های اعتماد نسبت به این خدا به‌لرزه درآید به‌صورتی که حتی بنای ایمان و وفاداری ناگهان فرو ریزد.

خدای عکس‌العمل و پاسخ، تصویر درست و صحیحی از وند نیست. خدایی که من درک می کنم خدایی است که نمی‌خواهد فقط در هنگام نیاز سخن گوید و حرکتی از خود نشان دهد. او خواهان ارتباط مداوم و پیوسته است و در این ارتباط اوست که شروع کننده است، او سؤال کننده است، او بازجوست و نه انسان. او ابتدا پیمان می‌بندد. او دوم نیست بلکه اول است. نام او "من هستم" است و نه "او هست." او همیشه در ضمیر اول شخص ظاهر می‌شود و جلال خود را نشان می‌دهد.

از مطالعۀ کتاب‌مقدس ادیان مختلف به این نتیجه می‌رسیم که خدا نمی‌خواهد ما در مرکز باشیم و او دور ما بچرخد و یا خودش را با ما تنظیم کند. هر زمان که ما بخواهیم و دوست داشته باشیم سخن گوید و هر وقت که بخواهیم جواب دعای ما را بدهد.

ویکتور فرانکل، روانشناس معروف که خود در زمان جنگ جهانی دوم به‌عنوان اسیر به اردوگاه‌های کار اجباری رفت و از کنار کوره‌های آتش سوزی نیز گذشت، در کتاب مشهور خود به نام "انسان در جستجوی معنی" اینطور می‌نویسد: بسیاری از زندانیان دیگر سؤال "معنی زندگی چیست؟" را نمی‌پرسیدند. زیرا پس از مدتی دیدند که این زندگی است که از آنها سؤال می‌کند "معنی آنها چیست؟" به‌جای اصرار و پافشاری در مورد اینکه "زندگی چرا با من اینطور می‌کنی؟ من پاسخی می‌خواهم" در این دوران سخت بین مرگ و زندگی، زندانیان این را دانستند که در اینجا زندگی است که از آنان سؤال می‌کند، فرمان می‌دهد و منتظر پاسخ است. پاسخی در عمل و نه تنها در قالب کلمات. آنان باید به این سؤال پاسخ می‌دادند.

توماس اکوئیناس می‌گوید: "ما زمانی خدا را به‌طور صحیح می‌شناسیم که بدانیم او غیرقابل شناخت است."  اگر خدا حرکت اول را جهت آشکار نمودن خود انجام ندهد هیچ راهی برای شناخت او وجود ندارد. وقتی می‌خواهیم سنگی را بشناسیم، آن منفعل است و همۀ ما فعال هستیم. اگر می‌خواهیم حیوانی را بشناسیم او تا حدودی فعال است چون می‌تواند فرار کند و خود را مخفی نماید. وقتی در پی آن هستیم که شخص دیگری را بشناسیم به انتخاب آزاد او برای شناخته شدن وابسته هستیم و ما نیز از انتخاب آزاد برای این شناخت برخورداریم. هر دو طرف در یک حالت تعادل بسر می‌برند.

در پایان باید گفت اگر بخواهیم خدا را بشناسیم، هر فعالیت و حرکتی باید از جانب او صورت گیرد. مشکل در اکثر انسانها  نیز همین است زیرا که  فکر می کنند انسان جستجوگر است و خدا در جایی پنهان شده و باید توسط این انسان یافت شود. حرکت و ابتکار عمل در این گونه تفکرات دست انسان است.